هنر ترجمه
گفتگویی با ویلیام ویور، مترجم ( بخش اول)
از: ویلارد اسپیگلمن
پاریس ریویو، شمارۀ 161 (بهار 2002 )
ویلیام ویور، یکی از مترجمان برجستهی معاصر آمریکایی، آثار بسیاری را از زبان ایتالیایی به انگلیسی برگردانده و سالهایی را به تدریس این رشته در دانشگاهها پرداخته است.
علاوه بر کتابهایی که ویور دربارهء اپرا (پوچینی و وردی) نوشته، و همچنین زندگینامهء النورا دوزه (1859-1924، هنرپیشهء برجستهء تئاتر ایتالیا) او یکی از مترجمان برجستهء آثار ادبی ایتالیایی به انگلیسی در پنجاه و چند سال گذشته بوده و بیش از پنجاه کتاب از نویسندگانی چون جورجو باسانی، ایتالو کالوینو، آلبرتو موراویا، کارلو امیلیو گادا، السا مورانته، پییر پاؤلو پازولینی، لوییجی پیراندللو، ایتالو اسوهوو و بخصوص اومبرتو اکو به انگلیسی ترجمه کرده است. این کتابها علاوه بر شهرت بسزایی که نصیب وی – و همچنین همهء این نویسندگان- کرده، باعث آن شده است که ارزیابی دوبارهای از هنر ترجمه به دست داده شود و ارج و قرب این هنر افزونی گیرد. این گفتگو در یک روز زیبای پائیزی، در اکتبر سال 2000 ، در آپارتمان کوچکی که ویلیام ویور (William Weaver) در گرینیچ ویلج (نیویورک) دارد برگزار شد. اما منزل اصلی او، خانهء سابق مری مککارتی )1912-1989 نویسنده و منتقد آمریکایی) در محوطهء دانشگاه "بارد کالج" (واقع در شهرک"انندیل-آن-هادسن") در فاصلهء دو ساعتی شمال نیویورک است. او از سال 1991 جزو استادان ثابت "بارد" بوده و در رشتههای ترجمه و همچنین پژوهشهای تطبیقی در زمینههای روابط میان موسیقی، ادبیات و هنرهای زیبا تدریس میکند. او خانهای را که از سال 1965 در ناحیهء توسکانی ایتالیا داشت و مسکن اصلیاش بود در 1999 فروخت، اما آپارتمان دیگری را که در رم دارد، هنوز حفظ کرده است. ویور در سال 1923 در ایالت ویرجینیا به دنیا آمد و همان جا به عرصه رسید. لابد به همین دلیل است که همچون بقیهء جنوبیها خوشصحبت است و چانهای بسیار گرم دارد، و از آنجا که به واسطهء اشتغال طولانی در روزنامهنگاری و نویسندگی و ترجمه با عدهء بسیاری از اهل قلم آشناست، چنتهاش پر از داستانهایی بس شیرین و ناشنیده دربارهء آنان است. در آشپزی ید طولایی دارد، و نمونهء خوبی از آدمهایی است که انگلیسیها "خوش معاشرت" (clubbable fellow) مینامند. ویور که در تمام عمر خود صلحطلب بوده است، درست پس از تهاجم پرلهاربر، از دانشگاه پرینستون در آمد و به" آمریکن فیلد سرویس" پیوست که واحدی بود متشکل از داوطلبان خدمات غیر نظامی برای ارتش آمریکا در جبهههای جنگ. در سالهای خدمت، او رانندهء آمبولانس بود؛ ابتدا در آفریقا و سپس در ایتالیا، و چنین بود که عاشق این کشور شد. پس از خاتمهء جنگ، ویور به آمریکا برگشت تا تحصیلات دانشگاهیاش را به پایان برساند، و یک سالی هم در دانشگاه ویرجینا به تدریس پرداخت، اما عشق به ایتالیا کار خودش را کرده بود. ویور سرانجام به رم برگشت تا به قول خودش "نویسنده بشود". گرچه هرگز خودش را "مهاجر" نمیپنداشت، اما طی تمامی سالهای دههء پنجاه که مقیم ایتالیا بود، فکر میکرد که "وقتی به وطن برگردم به این یا آن کار خواهم پرداخت" تا اینکه متوجه شد ایتالیا شده است وطن او. گفتگوکننده، ویلارد اسپیگلمن در دانشگاه Southern Methodist (دالاس، تگزاس) استاد زبان انگلیسی و سردبیر فصلنامهء ادبی Southwest Review است. * * * - عنوان این گفتگو را به جای "هنر ترجمه" باید میگذاشتیم "هنر اهل قلم"، چرا که شما در زمینههای بس گوناگونی از ادبیات قلم میزنید. زندگی شما مجموعهای است از یک رشته حوادث اتفاقی. چگونه و چه هنگامی شروع به نوشتن کردید؟ ویور: من از یک خانوادهء پراولاد هستم و چهار خواهر و برادر بزرگتر از خودم داشتم. یک خواهر و یک برادرم ( و همچنین همسران هر دوشان) نویسنده بودند. پدر و مادرم نویسنده نبودند اما پدرم ادبدوست و کتابخوان و کتابباز بود. وقتی که اکثر جوانها به والدینشان میگویند "میخواهم نویسنده بشوم" معمولا جوابشان این است که "نه، نه، تو باید وارد کار و بار خانوادگی بشوی" و یا "باید وکیل یا دکتر بشوی!" وقتی که من در سن دوازده سالگی به پدر و مادرم گفتم که میخواهم نویسنده بشوم، گفتند: "چه خوب!" وقتی هم که مرا به مدرسهء شبانهروزی فرستادند، کادویی که به من دادند یک ماشین تحریر بود. نویسنده شدن برای من مثل اشتغال به کار و بار خانوادگی بود. در همان مدرسهء شبانهروزی بود که سرودن شعر را شروع کردم که بیشترشان چیزهای مزخرفی بودند. اما در همان موقع هم واله و شیفتهء "خارج" بودم. از لحظهای که دریافتم کشورهای دیگری هم وجود دارند، دلم میخواست به این کشورها سر بزنم. -به خاطر زبان آنها بود یا به خاطر عادات و رسومشان؟ ویور: یک سری کتابهای کودکان خوانده بودم با عناوینی چون دوقلوهای ژاپنی یا دوقلوهای هلندی که دربارهء بچههای کشورهای دیگر بودند، مثلا اینکه صبحانه چه میخورند و با چه اسباببازیهایی بازی میکنند. تمام این سری کتابها را داشتم. با هیچ زبان خارجی آشنا نبودم، اما وانمود میکردم که همهء آنها را میدانم، و ضمن پیادهروی در یک کشور خیالی، به صدای بلند با خودم حرف میزدم. بنابراین مخلوط کردن این دو باهم کاملا طبیعی بود. - در جریان جنگ، تصادفی بود که به ایتالیا رفتید یا به انتخاب خودتان بود؟ ویور: در آغاز سال اول دانشگاه بود که تهاجم پرلهاربر رخ داد. قصد من این بود که اگر آمریکا وارد جنگ بشود به عنوان "معترض به جنگ" به خدمت نروم حتی اگر به زندان محکوم بشوم. بعد شنیدم واحدی وجود دارد به نام "آمریکن فیلد سرویس" که اگر داوطلب میشدم، میتوانستم غیر نظامی باقی بمانم، و در آفریقا به عنوان رانندهء آمبولانس برای ارتش انگلیس به خدمت بپردازم، که البته باید مورد تأیید دفتر سربازگیری منطقهء محل سکونتم قرار میگرفت. من هم که یکی دو سالی جوانتر از سن سربازی بودم، از طرف آنها تأیید شدم و به آفریقا رفتم. یونیفورم میپوشیدم اما خوشبختانه اجازهء حمل سلاح نداشتم. اما ایتالیا رفتنم کاملا تصادفی بود. ممکن بود قرعه به نام یونان یا کشور دیگری بیافتد. بعد هم به دانشگاه برگشتم. - و با داستانهای کوتاهی که نوشتید، نام و آوازهای پیدا کردید. ویور: شهرت من به عنوان نویسندهء داستانهای کوتاه، یک هفتهای بیش نپایید. در دورهء خدمت در ایتالیا، که بیست سالی بیشتر نداشتم، داستان کوتاهی نوشتم که در آخرین سال تحصیلم در پرینستون، در مجلهء "هارپرز بازار" چاپ شد و من احساس کردم "این هم آغاز راه. حالا نویسنده شدهام!" فکر میکردم بزودی داستان نویس مشهوری خواهم شد. اما در عوض، پس از جنگ، و پس از دانشگاه، همین که اندک پولی پسانداز کردم، به ایتالیا برگشتم و یک سال و خردهای آنجا ماندم. - کار ترجمه را موقعی شروع کردید که با زندگی در ایتالیا آشنا شدید؟ ویور: وقتی که به ایتالیا برگشتم، به ناپل رفتم و در آپارتمان خانوادهء یکی از دوستانم ماندم که پنجرههایش رو به خلیج ناپل باز میشد. منظرهاش حرف نداشت. اما آپارتمان کوچکی بود به اندازهء خانههای دانشجویی. آنجا بود که حرف زدن به زبان ایتالیایی را یاد گرفتم. بعد با گروهی از جوانان در ناپل آشنا شدم که همه میخواستند نویسنده بشوند، و این یکی از اتفاقهای معرکهای بود که برای من پیش آمد. همهء اینها به سن و سال خودم بودند. من هیچ آشنایی با ادبیات ایتالیایی نداشتم. و آنها مجموعهء شعرهای مونتاله و اونگارتتی را به من کادو دادند. من هم کتابهایی به آنها دادم که هرگز نام آنها را نشنیده بودند. مثل آثار اسکات فیتزجرالد، آیشروود و غیره. اما من آن شعرها را نمیفهمیدم مگر اینکه به انگلیسی ترجمهشان میکردم. بنابراین به خاطر خودم بود که دست به کار ترجمه زدم. یعنی در واقع ترجمه را موقعی شروع کردم که هنوز ایتالیایی هم نمیدانستم، و بدون هیچ قصد اینکه مترجم بشوم. - لابد خودتان را غرق واژهنامهها میکردید. توی کتابخانه کار میکردید؟ ویور: پیدا کردن واژهنامه کار سادهای نبود. من واژهنامهء ایتالیایی- انگلیسی نداشتم. یک واژهنامهء ایتالیایی- آلمانی داشتم، منتها مسئله این بود که من آلمانی بلد نبودم، اما یک واژهنامهء آلمانی- انگلیسی داشتم، بنابراین از طریق آلمانی ترجمه میکردم. دوستان ناپلی من هم اندکی انگلیسی و فرانسه بلد بودند، و از آنجا که ناپلی بودند، تسلط کاملی به هنر پانتومیم داشتند. کل قضیه بیشتر به یک لالبازی شباهت داشت. به این ترتیب که آنها شعر اونگارتتی را با تمام بدن خود برای من مجسم میساختند. مثلا خوب یادم است که یکی از آنها دستها و دهان و چشمهایش را تا میتوانست از هم باز میکرد تا به من توضیح بدهد که M’illumino d’immenso یعنی "روشن شدن به عظمت"! وقتی که بالاخره ایتالیایی را فرا گرفتم، بلافاصله تصمیم گرفتم دیگر دست به ترجمهء شعر نزنم، چون که دریافته بودم چه بلایی دارم سر آن شعرها در میآورم.چند سال بعد، دست به کار ترجمهء یک داستان شدم زیرا دوستی ازم خواست رمانش را به انگلیسی برگردانم، و من دیدم که از این کار خیلی لذت میبرم. - در دورهء زندگی در ناپل، به لهجهء ناپلی حرف میزدید؟ ویور: میتوانستم وانمود کنم که دارم به لهجهء ناپلی حرف میزنم، و هنوز هم از عهدهء این کار بر میآیم، اما واقعیت این است که تسلط کامل بر این لهجه ندارم. تعدادی واژههای ناپلی بلدم، و به لهجهء ناپلی عشق میورزم، و هر وقت که بتوانم، به تئاتر ناپلی میروم. دورهء زندگی من در ناپل شش هفته بیشتر طول نکشید. بعد از آن، به اتفاق دو تن از آن دوستان ناپلی به رم رفتم. خانهای بود که محل اقامت عدهای هنرپیشهء تئاتر بود و سه اتاق بیشتر نداشت. من و آن دو نفر و یکی دو تن دیگر، همگی در این خانه زندگی میکردیم. -زندگی کولیوار! به نوعی داشتید ادای آپارتمان خیابان "میداگ" در بروکلین هایتز را در میآوردید که در دههء چهل بریتن، آؤدن، کالمن، جیپسی رز لی و کارسن مکالرز با هم در آن زندگی میکردند. ویور: بیشباهت هم نبود. همه تقریبا همسن و سال بودیم. یکی از آنها دوستی بود از ناپل به نام جوزپه پاترونی گریفی که در "رادیو ایتالیا" کار میکرد و میخواست نمایشنامهنویس و کارگردان بشود که شد. یکی دیگر فرانچسکو روزی بود که بعدها فیلمساز معروفی شد. موقعی که او قرار شد برای فیلمبرداری فیلم "زمین میلرزد" به عنوان دستیار لوکینو ویسکونتی به سیسیل برود، تختاش نصیب من شد. همه آدمهای باحالی بودند و با همه هم آشنایی داشتند. تقریبا هر شب برای مراسم افتتاح فلان فیلم یا نمایشنامه به سینما و تئاتر میرفتیم. همواره یک نفر را میشناختیم که تازه از دانشکدهء دراماتیک فارغالتحصیل شده بود و در فیلم یا نمایشنامهای یک نقش کوچک داشت (مثلا مستخدمی چیزی بود و یا وارد صحنه میشد و تلگراف را به دست هنرپیشهء اصلی میداد) و میتوانست برایمان بلیط مجانی گیر بیاورد. - بنابراین شما زبان ایتالیاییتان را با رفتن به سینما و تئاتر تقویت میکردید. ویور: همان مواقع، میتوانم بگویم که ایتالیایی را به راحتی حرف میزدم، اما کاملا بر آن مسلط نبودم. در مراوده با ایتالیاییها زبانشان را میفهمیدم و میتوانستم منظورم را به آنها حالی کنم اما متوجه بودم که جملهبندیهایم کاملا درست نیست. و میدانستم که اگر حواسم نباشد، ممکن است تا ابد آنجا زندگی کنم بدون آنکه بتوانم زبان ایتالیایی را درست و صحیح حرف بزنم. پس رفتم و یک کتاب دستور زبان ایتالیایی برای خودم خریدم و شروع کردم به خودآموزی. دوستان ایتالیایی البته زیاد از این موضوع راضی نبودند چرا که مدام ازشان میخواستم غلطهای دستوریام را تصحیح کنند و توضیح بدهند که چرا به جای فلان کلمه یا ترکیب، از بهمان کلمه یا اصطلاح استفاده میکنند. حوصلهشان از دست من سر رفته بود، اما با این حال، همواره کمکم میکردند. تمام فصل زمستان 1947-48 شاید یک کلمه هم انگلیسی حرف نزدم. هر شب برای صرف شام به همان رستوران همیشگی میرفتیم، که شده بود مثل یک باشگاه خصوصی. آدمهایی مثل ویسکونتی، آلبرتو موراویا و السا مورانته مرتب به آنجا میآمدند. آنجا با آدمهایی آشنا شدم که تا آن وقت اصلا نمیدانستم که دلم میخواهد با آنها آشنا بشوم. - در سالهای بلافاصله پس از جنگ، حال و هوای کلی رم و اوضاع اقتصادی چطور بود؟ شهری بود فلاکتبار و فقیر؟ ویور: حالا که فکرش را میکنم، یک شهر تاریک به ذهنم میآید، و واقعا هم شهر تاریکی بود. یک شب که میخواستم توی رختخواب کتاب بخوانم، بلند شدم و یک لامپ صد وات به سرپیچ چراغم وصل کردم، ولی همین باعث شد که تمام ساختمان در تاریکی فرو برود، چون که این یک لامپ، فیوز پرانده بود، و ما اصولا اجازه نداشتیم از این خاصه خرجیها بکنیم. کلی کلفت بارم کردند از بابت این یک لامپ. اجازه داشتیم با آسانسور بالا برویم اما موقع پایین رفتن، بایستی از پلهها استفاده میکردیم. خیابانها هم نور کافی نداشتند. گرد و خاک، در سراسر شهر، خیلی زیاد بود، و چیزهایی از قبیل وسایط حمل و نقل عمومی درست کار نمیکردند. اتوبوس و تراموای البته داشتیم، اما وانتهای شخصی هم بودند که در قسمت عقب آنها نیمکت میگذاشتند و به جای اتوبوس از آنها استفاده میشد و کلی مسافر جا به جا میکردند. - آنها که سنشان قد نمیدهد، تصویری که در ذهنشان نقش میبندد، یک فیلم سیاه و سفید نئورئالیستی از دسیکا یا یکی از معاصران اوست. ویور: فیلم "دزد دوچرخه" از نظر من خیلی هم رئالیستی است. در صحنهای، پدر که تصمیم گرفته است خاصه خرجی بکند، پسرش را به یک رستوران میبرد که از نظر آنها کلی موند بالا ست. این رستوران، در واقع همان جایی است که من هر شب آنجا شام میخوردم. برای ما هم البته کمی گران بود، اما با ما کنار میآمد و ما میتوانستیم نیم پرس از هر غذایی را که از بودجهمان گرانتر بود سفارش بدهیم. راستش را بخواهید، طرف یک پرس کامل برایمان میآورد اما یک کمی بیشتر از نیمپرس حساب میکرد. من آنجا حساب داشتم و یک دفتری را امضاء میکردم و آخر برج پولشان را میدادم. یک شب یادم است که خیلی دلم میخواست به سینما بروم اما یک پول سیاه هم در جیب نداشتم. رفتم به همین رستوران و شام را که خوردم، از صاحبش خواهش کردم هزار لیره به من قرض بدهد تا آخر برج که میتوانستم پساش بدهم. بنابراین، هم باشگاه ما بود و هم بانک ما. نزدیک ساختمان "رادیو ایتالیا" بود و عدهء زیادی از کارکنان رادیو و نوازندهها به آنجا میآمدند. تعدادی از هنرپیشههایی را که در "رم، شهر بیدفاع" نقشهای ثانوی داشتند، مرتب آنجا میدیدم. همهء هنرپیشههای این فیلم را از نزدیک دیده بودم، اما با همهشان آشنایی نداشتم. مثلا دختری وارد رستوران میشد و من پیش خودم میگفتم: " اهه! این همان دختر لزبین آلمانی است..." یا "این یارو، آن افسر پلیس فاشیست است..." و از این قبیل. شاید سه خط دیالوگ هم در تمام فیلم نداشتند، اما از نظر من، آدمهای معروفی بودند. توصیف حال و هوای رم، بخصوص آن زمستان اول، خیلی سخت است. بس هیجانانگیز بود، و توریست زیاد نمیدیدیم. روزی که به کلیسای سیستین رفتم، تنها بازدیدکننده بودم. یکی دو سالی طول کشید تا سایر آمریکاییهای جوان شروع کردند به آمدن، و جامعهء آمریکایی آنقدر کوچک و کمشمار بود که همه همدیگر را میشناختند. - با مارگریت کائتانی[i] چطور آشنا شدید؟ ویور: یک دوست ایتالیایی داشتم به نام داریو چکی که روزی به من گفت: "میخواهم ببرمت با یک پرنسس آشنا بشوی که آمریکایی است و یک مجله راه انداخته است به نامBotteghe Oscure ". من به عمرم پرنسس ندیده بودم. دختر بسیار نازنینی بود. خیلیها برای صرف چای به خانهاش میرفتند، و عدهای از دوستانش هم در کار مجله کمکش میکردند. سردبیر مجله، جورجو باسانی بود که هفت هشت سالی از من بیشتر سن داشت، و تمامی حیثیت مجله به او وابسته بود. یک کتاب شعر منتشر کرده بود و آن موقع داشت روی داستانهای "فرارا" Ferrara)) کار میکرد. یکی دیگر از همکاران کائتانی، اومبرتو مورا، کمی مسنتر از ماها بود، انگلیسی را خیلی خوب حرف میزد و دوست داشت با جوانها آشنا بشود و این و آن را به هم معرفی کند. یک ویلا هم در توسکانی داشت و هر آخر هفته همه را به آنجا دعوت میکرد. - آیا مارگریت کائتانی تعریف مشخصی از آن دوره و زمانه برای شما دارد؟ ویور: زن غریبی بود. سالمندتر از ما و یک پا یانکی تمام عیار بود. رفتار و سکناتی بس اشرافی داشت و میشد او را یک Chapinاز ایالت "کانهتیکات" بشمار آورد. اما خیلی دست و دلباز بود و اگر میخواست اثر نویسندهای را در مجلهاش چاپ کند، از هیچ کاری کوتاهی نمیکرد. البته فقط بهترینها را میخواست. ولی به نویسندگان و شاعران جوان و ناشناس هم میدان میداد. از خطر کردن ابا نداشت. نه تنها مجلهاش مهم بود، بلکه اتاق پذیراییاش هم از اهمیت خاصی برخوردار بود. نه مثل یک "سالن" فرانسوی، اما در خانهاش به روی همه باز بود، و هر کس که به رم میآمد، قدمش مبارک بود. میتوانست بیدغدغهء خاطر، برای صرف چای یا ناهار یا شرکت در یک مهمانی و این حرفها به منزل کائتانی بیاید. مهمانیهایش حرف نداشت، اما همیشه مشروب کم میآمد، و در فراهم آوردن شام و ناهار هم تنگدستی میکرد. اغلب، شامل یک پیشغذا بود از قبیل یک تکه کنگر، بعد یک فیله مینیون ( آن هم از نوع خیلی کوچک) و مثلا یک سیبزمینی و کمی سالاد. من، جوان بودم و مفلس و همواره گرسنه. یادم است یک روز ناهار آنجا بودم، و اگر اشتباه نکنم سه نفر دیگر هم مهمان بودند. دیس غذا که به روی میز آمد، پنج تا فیله مینیون تویش بود. من یکی برداشتم، و دیگران هم یکی یک دانه برداشتند. بعد، فیلهء پنجمی دور گردانده شد – که یک رسم کاملا ایتالیایی است- و من آن را برداشتم. خوب، گرسنهام بود! بعد دیدم سرپیشخدمت دارد چپ چپ نگاهم میکند، و فهمیدم ناهار او را دارم میخورم. فقط محض تعارف بود که دیس را دور میگرداندند! پس از آن روز، اگر دوباره ظرف غذایی را که فقط یک تکه خوراکی در آن مانده بود، دور میگرداندند، دیگر من جرأت نمیکردم به آن دستدرازی کنم! با آدمهای خیلی جالب و گاه بسیار مشهور میشد آنجا ملاقات کرد. مثلا تی. اس. الیوت ( یا به قول مارگریت:پسر عمو تام) به آنجا میآمد، و یک کوکتل پارتی برای او و موراویا به راه میافتاد. کسانی میآمدند که مارگریت دوست میداشت، و کسانی که او دل خوشی از آنها نداشت، و کسانی هم میآمدند که مارگریت هیچ نمیخواست روی نحسشان را ببیند. در فرانسه، در سالهای بین دو جنگ جهانی، یک مجله داشت به نام Commerce و آدمهایی مثل پل والری و والری لاربو در آن با او همکاری میکردند. از کوکتو هیچ خوشش نمیآمد و کارهای او را مردود میدانست، چرا که زن خیلی خشکهمقدسی بود. اما با وجود همهء این حرفها، غریزهء بس شگفتانگیزی داشت. مثلا اگر یک دسته کاغذ برایش فرستاده بودند، او میتوانست با یک نگاه، تو گویی به کمک قوهء شامهاش، آنهایی را گلچین کند که بهترین شعرها بر رویشان نوشته شده بود. نظر این و آن را هم میپرسید. مثلا چند ورق کاغذ به دست من میداد و میگفت: "ببین کدامشان را میپسندی." و من یک گوشهای مینشستم، و در حالی که او با یکی دو نفر دیگر مشغول صحبت بود، شعرها را میخواندم. من شعرشناس قهاری نیستم، اما بالاخره برمیگشتم و میگفتم: " این یکی و این یکی بد نیستند." و او جواب میداد: "بله، بد نیستند، من هم از آنها بدم نیامده است، اما از این یکی خیلی خوشم آمده است!" بعد که من آن را دوباره میخواندم، میدیدم که حق با اوست. - با چه کسان دیگری آشنا شدید؟ ویور: یک فرد مهم دیگر، النا کروچه، دختر فیلسوف معروف، بنهدتو کروچه (Benedetto Croce) بود. او و شوهرش یک مجله داشتند به نام Lo Spettatore Italiano که من شروع کردم به همکاری با آنها و چیزهایی به ایتالیایی برایشان مینوشتم. نقد کتاب و این قبیل مقالهها را میتوانستم براحتی بنویسم. النا به من گفت که به عقیدهء یکی از همکارانش، ایتالیایی من خیلی ساده است. گفتم "اما به انگلیسی، همه میخواهند ساده بنویسند، درست مثل ای. ام. فورستر. کسی نمیخواهد مثل دانونتزیو بنویسد." انشای ایتالیایی من، بیشتر به انگلیسی پهلو میزد، اما چاشنیاش کمی تند و تیزتر بود. کسانی که به رم میآمدند، معمولا توصیهنامهای خطاب به موراویا یا مارگریت و یا النا داشتند. در خانهء النا، بیشتر با نویسندهها و منتقدین و سیاستمداران نسل پیشین ایتالیایی آشنا شدم. در خانهء موراویا، عدهء زیادی ایتالیایی رفت و آمد داشتند، اما همیشه عدهای آمریکایی هم میپلکیدند. در خانهء او بود که با فرانسیس استیگمولر[ii] آشنا شدم. او خیلی به پیادهروی علاقه داشت، و رم شهری است که جان میدهد برای پیادهروی. آن روزها، دوستانی زنگ میزدند، مثلا النا، و میگفتند "امروز بعدازظهر چه کار میکنی؟ بیا برویم قدم بزنیم." در رم، در هر گوشه که قدم بزنید، یک چیز جالب میتوانید ببینید. من با النور کلارک هم کلی قدم زدهام که همیشه عادت داشت یک دفترچه و یک مداد حاضر و آماده در دست داشته باشد، و در پیادهروی رقیب نداشت. موراویا هر روز دوست داشت خودش تنهایی قدم بزند. وقتی توی خیابان میدیدمش، میگفت: "چه کار میکنی؟" میگفتم: "هیچ!" و او میگفت: "پس بیا با هم قدم بزنیم." و با هم خیابانها را گز میکردیم، بیآنکه به جای خاصی بخواهیم برویم. رم، شهری بود که واقعا احساس میکردی ممکن است با هر کسی در خیابان برخورد کنی. حتی با پاپ! و راستش من یک بار هم واقعا با خود پاپ در خیابان برخورد کردم! - چه موقع شروع کردید به ترجمهء آثار موراویا و مورانته؟ ویور: یک بار با دوست ناپلیام رافائله لاکاپریا، که موراویا و مورانته را خوب میشناخت، به کاپری رفته بودم، و آنجا با آن دو آشنا شدم. همه مایو به تن داشتیم. من با نام و آثار موراویا آشنا بودم اما السا را نمیشناختم چون آن زمان هنوز چیزی از او چاپ نشده بود. از آنها خوشم آمد و با هر دو دوست شدم. اما نه به عنوان زوج. السا هیچ خوش نداشت او را خانم موراویا بشناسند. اگر میخواستید آنها را به یک مهمانی دعوت کنید، مناسکی را باید مراعات میکردید. مثلا به السا زنگ میزدم و میگفتم: "السا، میل دارم تو –یعنی tuی مفرد – پنجشنبه شب آینده به خانهء من بیایی." و او میگفت: "بسیار خوب!" و دست آخر، پیش از خداحافظی، میگفتم: "در ضمن، اگر زحمتی نیست، به آلبرتو بگو اگر آن شب کاری ندارد، و مایل است، میتواند او هم بیاید..." و البته که او هم میآمد. اما اگر از همان اول میگفتم: "تلفن کردهام که voi –یعنی شما به صورت جمع- را به شام دعوت کنم" میگفت: " آهان، منظورت این است که آلبرتو را دعوت کنی." و گوشی را میگذاشت! من این رسم و رسوم را خیلی سریع یاد گرفتم. - چه چیزی باعث این احساس عدم امنیت بود؟ ویور: السا از یک خانوادهء فقیر رمی بود. دوران کودکی بسیار سختی را گذرانده بود، و آدم بدقلقی بود. حتی پیش از آنکه چیزی به چاپ برساند، خود را نویسندهء مهمی میدانست. و بعد اولین رمان معرکهاش "خانهء دروغگوها" را چاپ کرد، که یک رمان پیچیده به سبک آثار ویکتوریایی بود، و مثل داستانهای دیکنس، پر از شخصیتهای فرعی بود. عین آثار تولستوی، شخصیتی ظاهر میشد و بعد از چند صفحه غیبش میزد. من این کتاب را خریدم، اما مدتی طول کشید تا دل و جرأت خواندنش را پیدا کنم. السا فکر میکرد اگر تو دوست او هستی، پس داستان او را حتما خواندهای. هرگز نمیپرسید: "از کتاب خوشت آمد؟" نمیتوانست باور کند که کسی از دوستانش رمان او را نخوانده باشد، و به قول معروف، خود را به آب و گل نزده باشد که کتاب او را تمام کند. اما وقتی که بالاخره خواندن کتاب را شروع کردم، چنان جذب آن شدم که نگو و نپرس. یک شب، موقع صرف شام، به او گفتم: "السا، رمانت را شروع کردهام و بایستی بگویم که سخت واله و شیدای آن شدهام." من انتظار داشتم بگوید: "منظورت این است که تا حالا آن را نخوانده بودی؟" اما او گفت: "آه، واقعا به تو حسادت میکنم که داری برای اولین بار با رمان من آشنا میشوی و آن را به صورت تر و تازهاش تجربه میکنی. خوشا به سعادتت!" - این را میتوان از علایم و نشانههای "خودشیفتگی" دانست. ویور: واقعا به آثار خودش عشق میورزید. لطفاً بقیهی گفتگو را در بخشهای دوم و سوم مطالعه بفرمایید.